گفتگوی شنیدنی با استاد دکتر مسلم بهادری

1393/11/21

گفتگوی شنیدنی با استاد دکتر مسلم بهادری


 

استاد مسلم بهادری

 


استاد عزیز، لطفاً در ابتدا تاریخچه‌ای از پاتولوژی در ایران بفرمایید؟

من یک مقاله راجع به این موضوع منتشر کردم که در Pubmed هست و یک مقاله هم در مجلة Aim به عنوان «تاریخ پاتولوژی» منتشر کردم. پاتولوژی در ایران سابقۀ طولانی ندارد، گرچه علم تشخیص از قدیم بوده ولی سابقة آموزش آن برمی‌گردد به 1315 قبل از تشکیل دانشگاه تهران. در مدرسة طب، رشتة پاتولوژی جداگانه تدریس نمی‌شد و جزء دروس عمومی بود ولی به عنوان یک شاخة علمی با آمدن آقای «دکتر مصطفی حبیبی گلپایگانی» که پایه‌گذار بودند و تحصیلات خود را در فرانسه در رشتة پاتولوژی تمام کرده بودند آغاز شد. ایشان در صدد برآمدند که رشته را بشناسانند. این رشته وجود نداشت و اگر نمونة بافتی چیزی بود می‌فرستادند به خارج از کشور. ایشان در دانشگاه تهران به عنوان معلم پاتولوژی بافت‌شناسی و جنین شناسی استخدام شدند، بنابراین از 1316 علم پاتولوژی را به عنوان یک رشته از شاخه‌های علمی در ایران داریم. دکتر حبیبی ضمن کارهای زیادی که برای پزشکی کشور انجام داد، او همکار نزدیک آقای «پروفسور اُبرلن» بود که خود در فرانسه استاد پاتولوژی بود و از طرف حکومت رضا شاه مأمور بود که در دانشکدة پزشکی تجدیدنظر کند. ایشان به ایران آمد و فرم دانشکدة پزشکی را عوض کرد. دکتر حبیبی در اینجا همکاری را با ایشان آغاز کرد و وقتی که دانشکدة پزشکی در 1315 افتتاح شد در خیابان کارگر، «جلالیه» آن زمان، مرحوم دکتر شروع کرد به تعلیم دادن پزشکان. مرحوم «دکتر محمد کار» با ایشان به ایران آمده بودند ولی دکتر حبیبی بود که این شاخۀ علمی را رشد داد. اولین شاگرد ایشان «دکتر کمال‌الدین آرمین» بود که استاد آسیب‌شناسی دانشگاه تهران است و مرحوم «دکتر حسین رحمتیان» بود که استاد کرسی سرطان دانشگاه تهران است. این دو نفر اولین شاگردهایی بودند که دکتر حبیبی برای رشتة پاتولوژی تربیت کرد. علم پاتولوژی به تدریج رشد کرد و شاگردان درجة دوم آنها مثل مرحوم «دکتر سجادی»، مرحوم «دکتر شمسا»، مرحوم «دکتر رئیس بهرامی» بودند و در نسل سوم آدم‌هایی مثل من و «دکتر مجتبایی» و بعداً «دکتر شمس شریعت» و دکتر شریعتمدار طالقانی آمدند و مشغول به خدمت شدند. بنابراین تاریخچة پاتولوژی در ایران از 1315 شروع می‌شود و الان در 1393 چیزی حدود 80 سال از عمرش می‌گذرد.

فرمودید جناب دکتر حبیبی آموزش می‌دادند؟

هم آموزش، هم کار. آن زمان تدریس به معنای درس مستقل نبود. ضمناً در سال 1315 آزمایشگاهی خارج از دانشگاه در خیابان ناصرخسرو تأسیس شد که مرحوم دکتر حبیبی در آن پاتولوژی انجام می‌داد و بعد ایشان در خود دانشگاه هم آزمایشگاهی به نام آزمایشگاه پاتولوژی تأسیس کرد. بنابراین هم خدمات و هم درس می‌دادند. ایشان حتی لام‌ها را در انجمن به دکترهای دیگر نشان می‌داد تا آشنا شوند که مثلاً این سالک است، این سرطان معده و غیره. مدرک تحصیلی به عنوان تخصص پاتولوژی از 1320در ایران داده شد. اولین دوره مربوط به همان سال‌ها بود.

در مورد تحصیلات خود شما آقای دکتر؟

من تحصیلات داخل کشور دارم. 1327 وارد دانشکدة پزشکی و 1333 فارغ‌التحصیل شدم. در 1334 به عنوان دستیار پاتولوژی در بخش آسیب‌شناسی دانشگاه تهران زیر نظر استاد دکتر آرمین تعلیم دیدم. 1336 متخصص رشته شدم و عضو هیأت علمی دانشکدة پزشکی و بلافاصله برای دورة فوق‌ تخصص برای مدت 18 ماه به انگلستان رفتم.

تقسیمات مربوط به پاتولوژی سرجیکال و کلینیکال در آن زمان چه‌طور بود؟

در آن زمان کلینیکال و سرجیکال پاتولوژی جدا بودند. دکتر حبیبی، دکتر رحمتیان و دکتر آرمین کار سرجیکال می‌کردند ولی در فواصل سال‌ها این دو با هم مخلوط شد به ‌طوری که از 1370 کلینیکال و سرجیکال پاتولوژی ادغام شدند و حالا کسی که پاتولوژِیست است دورة مربوط به هر دو را گذرانده است.

شما را در جامعة پزشکی به عنوان یک مؤلف و مدرس عاشق تدریس می‌شناسند تا صرفاً پاتولوژیست؛ خودتان با این نظر موافق هستید؟

من در درجة اول معلم هستم. از 1334 تا 1376 به طور مرتب به عنوان معلم پاتولوژی در هر ترم بیش از یک سوم درس‌ها با من بود، ولی به هر حال چون کتاب وجود نداشت جزء کار معلمی من تألیف و ترجمه کتاب هم بوده. ترجمه مربوط به تمام پاتولوژی می‌شد، بعضی‌ها را خودم انجام می‌دادم ولی اکثریت را دانشجویان ترجمه می‌کردند و من تصحیح می‌کردم و زیر نظر من منتشر می‌کردیم. بنابراین تدریس، تألیف و ترجمه، شاخة اصلی خدمات من را تشکیل می‌دهد برای مدت 60 سال. ولی ضمناً به عنوان پاتولوژیست هم خدمت کردم، 30 سال بخش پاتولوژی بیمارستان سینا را شخصاً اداره کردم و علاوه بر آن در توسعة آزمایشگاه پاتولوژی بیمارستان امیراعلم، زنان و فارابی دخالت داشتم به عنوان عضو هیأت علمی گروه. کار مهم دیگرم پژوهش و تشویق همکاران به پژوهش بود.

دو بار هم جایزۀ تألیف بهترین کتاب درسی را دریافت کردید؟

بله، یکی در دورۀ شاه بود، یکی در دورۀ «آقای رفسنجانی». البته مقالات من برندة جوایز زیادی شده‌اند و بعضی در کتاب‌های تخصصی رشتة آسیب‌شناسی قرار دارند.

انگیزة شما برای این‌همه فعالیت گسترده در حیطة تألیف و پژوهش‌ چه بود؟

من در زندگی‌ام برنامه‌ای جز خواندن و نوشتن و یاد دادن و یاد گرفتن نبوده و حتی کارهای اداری من هم در این زمینه‌ها بوده؛ مثلاً معاون سازمان سنجش شدم برای رسیدگی به امور دانشگاه‌ها. البته بعداً شدم رئیس سازمان سنجش و امتحانات تخصصی. یا همین الان در جلسات وزارتخانه یا فرهنگستان کار من جنبة علمی دارد نه اداری. بنابراین من در رشته‌های دیگر سعی می‌کردم فعالیت نکنم، معمولاً بعد از نماز صبح شروع به کار می‌کردم، هنوز هم همان کار را می‌کنم و تا پاسی از شب به این برنامه ادامه می‌دهم. الان کارم از نظر آموزش کمتر شده و بیشتر به عنوان داور مقالات، کتاب‌ها و غیره همکاری می‌کنم. برای توسعة بهداشت مملکت برنامه لازم است، همین‌طور تجدید نظر در آموزش پزشکی، در خدمات پزشکی و غیره. تمام این مدت برنامه‌ام پر بوده با اینها، منتهی وقتی آدم در کوران بازی است گاهی اوقات او را در بازی‌های دیگر هم شرکت می‌دهند، فرضاً وزارتخانه برنامه‌ای داشت از من هم دعوت می‌کردند، یا برای کنفرانس به عنوان سخنگوی اصلی. من در بیش از 100 تا 150 کنگرة داخلی و خارجی شرکت کردم. خوب، دوره‌ای که ما تحصیل می‌کردیم، علم معنای دیگری داشت، به معنای تجارت نبود، به معنی زندگی برای دانستن بود.

یکی از مسائلی که من وارد آن شدم سیاست در مملکت بود. چون زمانی که دبیرستان را شروع کردم زمان هجوم متفقین به ایران بود و برخوردهای سیاسی فراوان. یکی از بزرگ‌ترین گرفتاری‌های ما نقش حزب توده بود که فعالیت زیادی می‌کرد که ما جزء اقمار شوروی دربیاییم یا حزب دموکرات کردستان و آذربایجان. اینها من را عملاً به مبارزه کشاند، به علت حس میهن‌پرستی که داشتم و اوج آن در زمان دکتر مصدق بود که جبهة ملی را تشکیل داد و من در خدمت ایشان و بقیه بودم تا زمانی که کودتا شد و صدای ما خفه شد. من بیشتر در جامعه این‌طور معرفی شدم، مخصوصاً در دانشگاه‌ها و باعث شد از پیشنهادهای من استفاده کنند.

خودتان از کدام جنبه زندگی بیشتر لذت می‌برید؟

از همه‌اش، من از یک خانواده مذهبی، ساده و کم‌درآمد رشد کردم، «روستازاده‌ای که به بالاترین مقام علمی کشور رسید»، این چیزی ا‌ست که برای من نوشته‌اند. من یک بچه دهاتی بودم، هنوز هم بچه دهاتی‌ام، هر چیز که خواستم چون اراده کردم به آن رسیدم. خیلی چیزها هست که به آنها نرسیدم، البته انتظار هم ندارم که برسم، آنچه در توان من بود انجام دادم. خانوادة خوبی داشتم، زن من که استاد دانشگاه بود فوت کردند. بچه‌هایم تحصیلات عالی دارند، به من احترام می‌گذارند، همة اقوام و دوستانم به من احترام می‌گذارند و مرا دوست دارند و تمام مراحل زندگی را به خوبی و با سعی و کوشش فراوان طی کردم. به‌طور کلی من جزء آدم‌های خوش‌بین‌ زندگی هستم، حتی زمانی که مبارزه می‌کردیم، نیمة پر لیوان را می‌دیدم، من از این نظر راضی هستم.

چرا رشتة پاتولوژی را انتخاب کردید؟

زندگی من یک زندگی روز به روز بود. زمانی که در ده بودم، قرار نبود که تحصیل کنم. من را در مکتب گذاشتند که قرآن یاد بگیرم. 3 ماه طول کشید تا یاد بگیرم و در این مدت تعدادی از آیات و سوره‌ها را حفظ کردم. معلم مکتبخانه به پدرم گفت، این پسر را بفرست درس بخواند! پدرم گفت، آن‌قدر گرفتاری داریم که به درس نمی‌رسد. به هر حال شرایط جوری شد که ما آمدیم تهران. قرار بود 6 کلاس درس بخوانم، آن زمان شش کلاس درس خواندن خیلی مهم بود، با آن می‌شد خیلی‌ کارها کرد و حتی معلم شد. 6 کلاس را با هزار گرفتاری خواندم چون اواخر کلاس ششم جنگ جهانی شد و تهران اشغال. وقتی تمام کردم چون شاگرد اول شدم خود مدیر مدرسه مرحوم ستوده من را در دبیرستان ثبت‌نام کرد. بعد از دبیرستان تابستان‌ها بیکار بودم و امکانات تفریحی نبود. من در دکان‌ها شاگرد پادویی می‌کردم تا اینکه کلاس نهم و دهم، برای پادویی به دواخانه رفتم. آن موقع تزریقات مثل الان نبود و دواخانه خودش آمپول را می‌زد. چون مقداری سواد داشتم، مدیران دواخانه به من یاد دادند آمپول تزریق کنم. شدم آمپول زن دواخانه و نه تنها تابستان‌ بلکه در بقیة ایام سال هم کارم بود، دیگران در محل مرا به عنوان دکتر می‌شناختند و خودم هم ژستش را می‌گرفتم.

در محلة ما یک دکتر خوشنام به نام دکتر آرمین بود (که بعداً استاد پاتولوژی شد). ایشان دوست داشت آمپول را من بزنم، به دو دلیل، چون پدرش آخوند بود و شوهر خواهر من هم آخوند بود و هم اینکه دواخانه مرا معرفی کرده بود. حتی یک‌بار هم امتحان دادم خدمت ایشان و یک آمپول زیرجلدی تزریق کردم و قبول کرد. دورة دبیرستان که تمام شد، بحبوحۀ مبارزۀ ملی بود علیه روس‌ها و متفقین. مدیر دواخانه، دکتر آرمین به من اصرار کردند که کنکور را امتحان بدهم. من رفتم امتحان دادم. کنکور پزشکی آن زمان سراسری نبود و هر دانشگاه برای خودش کنکور داشت. من در کنکور پزشکی شرکت کردم و قبول و به مدرسة طب وارد شدم، خوب من دکتر آرمین را می‌شناختم و با ایشان در تماس بودم. ایشان کتاب می‌نوشت. من شدم پادوی چاپخانۀ ایشان و نوشته‌های ایشان را می‌بردم چاپخانه. این باعث شد مجلۀ دانشکدة پزشکی آن زمان دنبال من بیفتد. رفتم خدمت «دکتر محمد بهشتی» که رئیس مجلة دانشکدة پزشکی بود. در سال 1328 رئیس دانشکدة پزشکی آقای «دکتر جهانشاه صالح» یک هیأت تحریریه شامل 12 نفر از اساتید دانشکده‌های پزشکی، داروسازی و دندان‌پزشکی را انتخاب کردند. آنها دنبال فردی بودند که غلط‌گیری کند. چون مقالات همه دستنوشته بودند آن‌هم دستنوشتة پزشکان که می‌دانید قابل خواندن نبود. خلاصه شدیم پادوی مجله. آن زمان حروفچینی بود که بسیار غلط در آن رخ می‌داد. بنابراین عملاً در کار انتشارات قرار گرفتم. یکی برای دکتر آرمین و یکی مجله، بدون اینکه اسمی از من باشد. دست بر قضا دکتر بهشتی یک بورس گرفت که برود خارج و کتابخانه و مجله بی‌سرپرست ماند. ایشان درخواست کرد که این کار را من خودم انجام بدهم. زمانی که «دکتر اقبال» به جای «دکتر سیاسی» رئیس دانشگاه شد وضع دانشکدة پزشکی بهتر شد و مجله ماهانه مرتب منتشر می‌شد. همان موقع اولین مجلة زبان انگلیسی را منتشر کردیم، مجلة «آکتا مدیکا ایرانیکا». من مقاله‌ای به نام «50 سال در خدمت مطبوعات پزشکی» در مجلة حکیم به زبان فارسی و در مجلة اُکتا مدیکا به انگلیسی نوشتم. الان یکی از مجلات خوب انگلیسی زبان است و این باعث شد در مطبوعات پزشکی و ترجمه هم وارد شدم. ارتباطم این‌جوری بود. من همچنان هم عضو هیأت تحریریة مجلة آکتا مدیکا، Aim، تنفس و حکیم هستم ولی خوب اینها جزء کارهای معمولی است. در دورة طب مواجه شدم با مسألة «دکتر مصدق» و جنگ بین ملیون و درباری‌ها. آن‌ زمان حزب توده مجله‌ای به اسم دانشجو منتشر می‌کرد، من هم روزنامه‌ای به اسم "دانشجویان و دانش‌آموزان ایران" راه انداختم با عده‌ای از دانشجویان پزشکی، دامپزشکی و دندانپزشکی. در خیابان فردوسی جایی گرفته بودیم با مرحوم «مطیعی» مدیر روزنامة کانون که اتاقی به ما داده بود و کمک می‌کرد. این باعث شد گروه ما که طرفدار جبهة ملی بودند، راه افتاد. کودتا که شد مرا به زندان بردند و نتوانستم در امتحان کنکور انترنی شرکت کنم، ولی چون استادانم به چند دلیل، از جمله اینکه شاگرد ممتاز بودم، ماده واحده‌ای را تصویب کردند که من استثنائاً خودم دوره‌های انترنی‌ام را انتخاب کنم. از کارهای فرمایشی بود. رفتم پیش «دکتر قریب» و «پروفسور شمس» و برای خودم دورة کارورزی را انتخاب کردم. دکتر آرمین اصرار داشت کار پاتولوژی را ادامه دهم، همین‌طور «دکتر آذر». یک سال خدمت کردم در درمانگاه سازمان شاهنشاهی به عنوان خارج از مرکز در کاخک خراسان. دکتر آرمین که تازه استاد شده بود پیغام داد که من دارم دستیار می‌گیرم و دکتر بیاید ثبت‌نام کند. من چون خیلی مورد علاقة مردم بودم، دوست نداشتم بیایم ولی خود دکتر دستور داد اسم من را نوشتند. خودشان 10 تومان پول ثبت نام مرا داد، من ندادم! ثبت‌نامم کردند، یک امتحان قلابی گرفتند و ما قبول شدیم. خلاصه شدم آسیستان دکتر آرمین. چون سابقۀ طولانی داشتم خیلی زود با همکاران آسیب‌شناس هماهنگ شدم و البته بعدش رئیس درمانگاه شدم. همه من را می‌شناختند و گاهی یک مرد جوان مثل من در جلسات بزرگان می‌نشست و یادداشت می‌کرد. سپس یک بورسی درست شد برای انگلیس. من همان سال اول آن را گرفتم. امتحان گرفتند و ما هم قبول شدیم چون کسانی که امتحان می‌گرفتند ما را می‌شناختند. من اینها را نیز می‌گویم، حقیقت را باید گفت چون شانس هم کمک می‌کرد، رفتم انگلیس 5/1 سال دوره دیدم.

سمت دیگری هم داشتید، رئیس دفتر ارتباط دانش‌آموختگان؟

این آخری‌ةا بود. من در دورة تدریس مسؤول آموزش رشتة آسیب‌شناسی بودم. همة شاگردان را به اسم و فامیل می‌شناختم حتی اگر کسی می‌خواست زن بگیرد یا شوهر کند با من مشورت می‌کرد. خیلی محبوب بودم. آقای «دکتر باقر لاریجانی» که رییس دانشگاه بود در صدد تأسیس دفتر ارتباط با دانش‌آموختگان دانشگاه برآمد و دنبال فرد مناسب برای ادارة آن می‌گشت، دید کسی که همه می‌شناسند من هستم. دکتر پیشنهاد کرد دفتر درست کردیم و کار را انجام دادیم، و قرار است امسال اوایل اسفند هشتادمین سال دانشکدة پزشکی را هم جشن بگیریم.

در سال‌های 54 تا 56 عضو کمیتة تندرستی بودید؟

از کارهای خوب من خدمات بهداشتی من است. تا 1351 دانشگاه‌های ایران فقط 700 دکتر تربیت می‌کرد ولی کشور 1000 پزشک در سال می‌خواست. آن موقع از کشورهای عربی و بنگلادش و هندوستان دکتر می‌آوردند، سازمان شاهنشاهی از این درمانگاه‌ها درست کرده بود که دکترهای آلمانی که دکتر نبودند و 4 سال دوره دیده بودند در زمان هیتلر، درمانگاه را اداره کنند، بنابراین اکثر شهرها دکتر نداشت. یک راه این بود که تعداد دانشکده‌ها را زیاد کنیم که کار خیلی آسانی نبود. «دکتر مجید رهنما» را که قبلاً وزیر علوم بود می‌شناختم و به عنوان رئیس گروه مطالعاتی دانشگاه در جلسات دعوتم می‌کرد به سازمان شاهنشاهی. پیشنهاد کرد که راه دیگری بیندیشیم که مورد قبول قرار گرفت. ایشان با گروهی تصمیم گرفتند که یک شبکه درست کنند البته با کمک سازمان شاهنشاهی. ایشان مأمور شد که دربارۀ خدمات پزشکی ایران مطالعاتی انجام دهد و 4 نفر را پیشنهاد کرد، نفر پنجم من بودم ولی چون سابقۀ سیاسی داشتم سازمان شاهنشاهی موافقت نکرد. در جلسات متعدد با حضور کارشناسان پیشنهاد شد که بیاییم عده‌ای تربیت کنیم که بتوانند خدمات اولیه را بدهند با کمک سازمان‌های بین‌المللی. دکتر راهنما شبکۀ تندرستی را پیشنهاد کرد که خانۀ بهورز درست شود. من خودم یک کتاب دربارۀ 18 بیماری که بهورز می‌تواند در موردشان کار کند نوشتم. خلاصه در فارس، آذربایجان غربی و شمیرانات پیلوت درست کردیم. شاه هم به وزارت بهداری ابلاغ کرد که اجرا کند ولی «پروفسور پویان» که وزیر بود موافقت نکرد و گفت حاضر نمی‌شوم روپوش سفید تن کسی کنیم که شش کلاس بیشتر درس نخوانده است، تا اینکه در زمان انقلاب «دکتر پیله‌رودی» و «دکتر ملک افضلی» و گروه‌شان شبکه را راه انداختند.

کار دومی که کردم این بود، زمانی که در وزارتخانه بودم و معاون وزیر، «دکتر قاسم معتمدی» وزیر علوم وقت، گفتند برو با دانشگاه‌ها صحبت کن ببین می‌توانند ظرفیت را زیادتر کنند یا خیر. دانشگاه‌ تهران 200 تا می‌گرفت، دانشگاه ملی 50-60 تا می‌گرفت. جلساتی گذاشتیم با رؤسا، «دکتر نهاوندی»، «فرهنگ مهر» و دیگران، ولی حاضر نشدند بیشتر از 10% اضافه کنند، معتمدی گفت تعدادی دانشگاه داریم که دانشکدۀ پزشکی ندارند، کرمان، زاهدان، ارومیه، همدان و کرمانشاهان بود. رؤسای اینها را دعوت کردیم در سال 1356 جلسه گذاشتیم، از خدا خواسته گفتند حتی پول هم ندهید ما حاضر هستیم، 2 نفر بودند که بیشتر راغب بودند، «دکتر میرزایی» از دانشگاه کرمان و «دکتر راثی» از دانشگاه ارومیه. گفتند فقط کاغذ به ما بدهید و ما تشکیل دهیم. 7 دانشکده سال 56 تصویب کردیم، 57 و 58 راه افتاد و بعد از انقلاب که تعداد آنها بیشتر شد. به نظر من در ایران همۀ شاخه‌های خدماتی ارزش دارد. هر فردی باید پشتکار داشته باشد و مستدام کار کند. هیچ فرقی ندارد چه کاری است. می‌تواند خدمات بزرگی را انجام دهد. باید اعتدال داشته باشیم تا در کار موفق شویم. وقتی برای خدا کار می‌کنید دوستتان خواهد داشت. یکی از شاخص‌های زندگی من این است که هیچ‌وقت داخل زندگی مردم نشدم، کمک کردم ولی برعکس نه. حتی وقتی کار خطا هم دیدم به تذکر اکتفا کردم. من به حد خودم قانع بودم، این شد که کمتر آدمی هست که از من انتقاد جدی داشته باشد. البته ممکن است دوستم نداشته باشد ولی انتقاد جدی ندارد. یکی از استادان هاروارد که به ایران آمده بود مهمان من بود، یک بار زمان شاه و کنگرة پاتولوژی بود و بار دوم در زمان انقلاب. او به من گفت تو در دورۀ شاه هم همین وضع را داشتی که در این دوره داری، همین کراوات و سر و وضع را داری، چه چیز باعث شد؟ گفتم پا در کفش مردم نکردم. آقای «رفسنجانی» من را اینجور قبول دارند آقای «هویدا» هم همین‌طور قبول داشت. اگر در کار خود می‌خواهید موفق باشید کمتر به بدی دیگران نگاه کنید، بیشتر به کمبودهای خودتان نگاه کنید و آنها را رفع کنید. این‌طور موفق می‌شوید.

پزشکی دوران جوانی خود را در مقایسه با شرایط کنونی چگونه می‌بینید؟

این موضوع دو بخش دارد. یکی بخش ارائة خدمات است. ما فقط در سال 1352، 250 نفر از بنگلادش دکتر آوردیم ایران! الان نگاه می‌کنیم از نظر گسترش خدمات، تعداد بیمارستان‌ها، ارائة خدمات، شرایط بی‌نظیر است. جهانی هم نگاه کنیم عالی است و عقب نیستیم. همین الان در دورافتاده‌‌ترین روستاها پزشک داریم حتی متخصص داریم، حال آنکه در آن دوره مثلاً در کل تنکابن 1 نفر تحصیل ‌کرده داشتیم، یا حتی در شهری مثل رشت متخصص زنان وجود نداشت، در ساری همین‌طور. تازه استان‌های مرفه ایران مازندران و گیلان بودند. اما از نظر کیفیت خدمات و نفس طبابت به عقب رفته‌ایم، دیگر حکیم‌هایی مثل لقمان‌الدوله نداریم. متأسفانه بخش اعظم کار ما Bussiness شده است، شغل است، نه تعهد، نه ایثار. البته هنوز وجود دارند آدم‌هایی که ایثارگراند ولی نسبت به آنهایی که نیستند کمتراند. قبول دارم خدمات گران شده ولی این گرانی را مردم نباید بپردازند. طبیب توجه ندارد، زیرمیزی وجود دارد، این اخلاق نیست، ضد اخلاق است! این رشد فساد دو دلیل دارد: یکی اینکه کثرت ممکن است فساد بیاورد، آن زمان تعداد کم و قداست بیشتر بود، دوم اینکه اخلاق در جامعه سقوط کرده است. یکی از دعواها سر کارانه و خودکفایی بیمارستان‌ها و غیره است. اینها فساد است. کسی که روپوش سفید می‌پوشد به قصد خدمت به بیمار است نه کسب درآمد. الان کسب درآمد حرف اول است، خدمت دوم به ‌خصوص بخشی که سیستم آمریکایی بوده، چون بخش فرانسوی و نقش آن بهتر بوده. آمریکایی شدن بیشتر جنبة کسب و کار را به طب ما داده ولی فرانسوی بیشتر حکیم بودن و معلمی. بنابراین از این دید مقداری عقب هستیم.

آقای دکتر، شما آیندۀ پزشکی را چه‌طور می‌بینید؟

آیندۀ پزشکی، آیندۀ بسیار خوبی خواهد بود. نه مربوط به ایران تنها. چون پزشکی آینده نوعی از پزشکی است که بیشتر به پیشگیری و حفظ سلامت مردم توجه خواهد کرد. الان پزشکی طرف درمان است. یعنی الان 80% پزشکی درمان و 20% مربوط به پیشگیری و مسائل دیگر است. اصلاً کسی با بهداشت کاری ندارد. همین آبی که داریم می‌خوریم معلوم نیست که چقدر آلوده است، پزشکی آیندۀ خوبی خواهد داشت. پزشکی می‌رود به سمت مولکولی و شناسایی فردی بیماری‌ها. یعنی پزشکی هدفمند می‌شود، شخصی می‌شود، بیمار را درمان می‌کند نه بیماری را. شما در آینده خیلی از بیماری‌ها را می‌توانید درمان کنید. در این مملکت وبا و طاعون هزاران نفر را کشته است. همة آنها حالا جایشان را داده‌اند به بیماری‌های مزمن مثل آمفیزم- مثل سرطان. مثل آسم، بیماری‌های قلبی ‌عروقی، دیابت و اینها. دیگر آن بیماری‌ها وجود ندارند. از 12-10 نفر افراد خانوادة خود من، 3 نفر در دورة کودکی مردند. حالا مرگ و میر کودکان ما خیلی پایین آمده است. مادران حامله دیگر کمتر می‌میرند. البته همراه فناوری مشکلات و بیماری‌های جدیدی می‌آیند. اگر شما به دوران قدیم برگردید، اسم سرطان خیلی نادر بر زبان می‌آمد یا بیماری‌های قلبی خیلی نادر بود. الان از 10 نفری که بین 45 تا 50 سالگی زندگی می‌کنند یا می‌میرند، 8 نفر بیماری قلبی دارند. آیندة پزشکی خوب است، ولی کاری که باید بشود این است که از حالت تجارتی بیرون بیاید. اگر ما بتوانیم این کار را انجام دهیم، آیندة خوبی برای پزشکی متصور هستم.

آقای دکتر، اخیراً بحثی پیش آمده است در حدود مجوز دادن به افراد تک ‌رشته‌ای برای تأسیس آزمایشگاه ولاجرم نادیده گرفتن حقوق پاتولوژیست‌ها؟

بله. در موردش شنیدم، این یکی از کارهای خیلی زشت است. یکی از کارهای نابسامان است که حکومت و وزارتخانه در مورد آزمایشگاه‌ها انجام می‌دهند. اینها به اصطلاح منافع شخصی خودشان را به منافع جامعه ترجیح می‌دهند. با این وضعیت آزمایشگاه دست کسانی قرار می‌گیرد که صلاحیت ندارند. آزمایشگاه و خدمات آزمایشگاهی استخوان‌بندی خدمات خوب پزشکی است. ولی حالا ملاحظه می‌کنید که یک لیست درست می‌کنند، جواب را به ماشین می‌دهند و امضاء می‌کنند و هیچ ارزشی هم ندارد و این را تبدیل کرده‌اند به یک سازمان پولساز. مثلاً فرض کنید که یک شخص PhD در رشتۀ میکروبیولوژی دارد و اصرار می‌کند که آزمایشگاه بالینی باز کند تا بتواند پول دربیاورد حال آنکه اگر در رشته خودش تلاش و تحقیق کند، شاید بتواند جزء دانشمندان موفق جهانی باشد. این از آن کارهای غلط وزارت بهداشت است و خیلی از پاتولوژیست‌ها مبارزه کردند برای جلوگیری از این کار. امروزه علم پاتولوژی، بخش عظیمی از علم پزشکی است. نه اینکه فقط یک کار سادۀ آزمایشگاهی و تست ادرار و قند باشد. خود بیماری در آن اهمیت دارد. اگر صحیح کار کند، خیلی از اشکالات کلینیسین‌ها را می‌تواند برطرف کند. این متأسفانه مورد قبول ما نیست. هر چقدر هم که دنبالش را بگیریم به جایی نمی‌رسد. هم خودم هم دوستانم صحبت کرده‌اند. نظیر داستان فردی است که سگی داشت که داشت می‌مرد. پرسیدند چرا در حال مرگ است؟ گفت گرسنه‌اش است. گفتند چرا از غذایی که در دست داری به او نمی‌دهی؟ گفت آنقدر دلم برایش نسوخته است. این هم مشابه همان داستان است.

آقای دکتر برای نسل آیندة پزشکی این مملکت اگر پیامی دارید بفرمایید؟

برای آیندة پزشکی ما چند کار باید انجام گیرد که خود آقای وزیر هم به آنها توجه کرده است. ما بی‌رویه تعداد دانشکده‌های پزشکی را زیاد کردیم. من خدمتتان گفتم، برای اینکه ما بتوانیم 7 دانشگاه ایجاد کنیم، چقدر دوندگی کردیم، این نیست که فرض کنید شهری که خودش 50000 نفر جمعیت دارد، برویم و در آن یک دانشگاه علوم ‌پزشکی تأسیس کنیم، یک بیمارستان هم ایجاد کنیم. یکی از کارهایی که باید بکنند این است که این دکان‌هایی را که به نام دانشگاه علوم پزشکی وجود دارند محدود کنند. حداقل اگر می‌خواهند وجود داشته باشد به عنوان زیرشاخه‌های دانشگاه‌های بزرگ کار کنند. دوم اینکه باید در برنامة آموزش پزشکی تجدید نظر شود. برنامه‌ای که الان داریم، برنامة قرن 21 نیست. خارج هم همین مشکل را دارند. کاری که الان داریم اینجا می‌کنیم این است که آموزش پزشکی را متناسب با جامعة امروز بکنیم. شبکه را دوباره زنده کنیم، بیخودی برای یک بیمار در عرض یک ماه 4 تا 5 MRI و سی تی اسکن می‌خواهند. این پول بیخود است که دارد مصرف می‌شود. بنابراین باید محتوای آموزش را عوض کنیم. مسلم بهادری درست نشده است که به عنوان یک بازرگان آهن، سرمایه‌دار شود. درست شده است که به درد مردم در رشتة خودش بپردازد و خدمت کند. پول هم تمامی ندارد. بالأخره مال دنیا حالت حرص ایجاد می‌کند. شما اگر نداشته باشید هیچ چیز نمی‌خواهید ولی اگر داشته باشید هی حرص بیشتر می‌زنید.

به نظر من آدم‌های ثروتمند دنبال پول هستند. آدم فقیر به دنبال این است که شکم خودش را سیر کند. و کار سوم همان‌طور که دولت برای امنیت دارد پول می‌دهد، بهداشت هم همان‌طور است. سالم بودن به اندازة امنیت ارزش دارد. همان‌طور که دولت برای ارتش پول می‌گذارد که باید هم بگذارد و من با آن موافق‌ام عین همان هم باید برای سلامت مردم پول بگذارد. من اگر بیمار شوم نباید دغدغۀ بیماری خودم را داشته باشم و کسی که من را درمان می‌کند، زندگی‌اش باید تأمین باشد. قبل از آقای روحانی که 70% از مبلغ درمان را خود بیمار می‌داد، یک مریض صبح یک دکتر رفته، بعد از ظهر یک دکتر دیگر رفته، و شب هم یک دکتر دیگر رفته. هر کدام هم یک دستور برایش داده‌اند و همۀ اینها خرج دارد. دولت باید همان اندازه که برای امنیت سرمایه می‌گذارد، همان اندازه هم برای سلامت مردم سرمایه بگذارد، مردم را فارغ کند از خرج کردن. مگر اینکه فردی بخواهد کار


   منبع خبر: پادهوش

ارسال نظر

نام (اختیاری) :
*
ایمیل(اجباری):
نظر شما:
کد بالا :

نظرات کاربران

رزاقی 1395/02/12
با سلام در خصوص مصاحبه با دکتر بهادری در صورت امکان باید با شما رایزنی کنم . ایمیل را خدمت شما فرستادم از مصاحبه و مطالبی که درج کردین فراوان سپاس. مریم رزاقی . صداوسیما