خاطرات کارآموزی از زبان یک بیمار

1393/01/05

خاطرات کارآموزی از زبان یک بیمار

خونگیری در آزمایشگاه

وارد پرلمان خون‌گيري شدم. سه تا خانم جوان و يك آقاي مسن‌تر با روپوش سفيد آنجا بودند. نشستم. يكي از خانم‌ها جلو آمد و خواست تا آستين دست چپم را بالا بزنم. زدم. گارو را روي بازويم بست. بالاي ساعدم دنبال رگ مي‌گشت...

گفت: «مشكلتان چيست؟» گفتم: «چكاپ ساليانه دارم.» گفتم: «شما را تا به حال نديده بودم.» گفت: «كارآموز هستم.» رنگم پريد. مرد مسن‌تر گفت: «البته اسمشان كارآموز است. از خود من بهتر خون مي‌گيرند. كمي خيالم راحت‌تر شد. هنوز داشت روي دستم دنبال رگ مي‌گشت. دستم داشت كبود مي‌شد. نيدل را در پوستم فرو كرد. چشم‌هايم را بسته ‌بودم. حس كردم دارد سرنگ را در دستم بازي مي‌دهد. آرام چشمم را باز كردم. هنوز خون در سرنگ نيامده بود. خانم جوان داشت سوزن را زير پوستم جا به جا مي‌كرد تا رگم را پيدا كند. عرق سردي روي تنم نشست. پيشاني او هم عرق كرده بود. دوباره چشمم را بستم. نيدل را از دستم بيرون كشيد. چشمم را باز كردم. سرنگ خالي بود. به دستم نگاه كردم. گارو را هنوز باز نكرده بود. خون تمام پنبه را قرمز كرد. مرد مسن‌تر ديد. با عجله آمد. گارو را باز كرد. بعد هم با قيافه حق به جانب گفت: «امان از اين سرنگ‌هاي بي‌كيفيت.» سرم داشت گيج مي‌رفت. پنبه را عوض كرد و گفت: «دستتان را تا كنيد و پنبه را نگه داريد.» همين كار را كردم. خانم كار‌آموز گارو را به دست راستم بست. رو به مرد مسن‌تر كردم و گفتم: «نمي‌شود شما بگير...» حرفم را قطع كرد و گفت: «آقا نگران نباشيد.» و من دوباره چشمم را بستم. سوزش فرو رفتن نيدل در دستم را حس كردم. تمام تنم يخ كرده بود. با شك چشمم را باز كردم. خون در سرنگ نيامده بود و كارآموز داشت آن را در دستم بازي مي‌داد. مي‌خواستم چيزي بگويم اما انگار زبانم در دهانم نمي‌چرخيد.


آخرين چيزي كه يادم مي‌آيد خوني بود كه آرام آرام وارد سرنگ مي‌شد. وقتي به خودم آمدم روي تخت پرلمان خونگيري دراز كشيده بودم. زير پايم يك بالش بزرگ گذاشته بودند. سه تا كارآموز و يك مرد مسن‌تر هم بالاي سرم بودند. كمي به من آب دادند. پرسيد: «خوبي؟» با سر جواب دادم «بله.» خواستم از روي تخت بلند شوم كه آقاي مسن‌تر گفت: «در همين حالت بمانيد. كمي ديگر خون نياز داريم. مقدار قبلي كافي نبود.» من دوباره رنگم پريد. اين چكاپ سالانه داشت به قيمت جانم تمام مي‌شد ولي چاره‌اي نبود. چشمم را بستم. آستينم را تا آنجا كه مي‌شد دوباره بالا زدم و گفتم: «بفرماييد.»


جالب اينكه موقع خروج آقاي مسن‌تر با همان قيافه حق به جانب گفت: «از اين به بعد قبل از خون‌گيري بگوييد كه حالتان بد مي‌شود.»



   منبع خبر: گردآوری آمثبت

ارسال نظر

نام (اختیاری) :
*
ایمیل(اجباری):
نظر شما:
کد بالا :

نظرات کاربران